نجات دهنده در گور خفته است!

دست دادن بعضي احساسات به انسان خيلي بده و ناخوشايند.تو اون لحظه دلت ميخواد همه چيز فقط يه خواب يا بهتره بگم كابوس باشه و با كوچكترين تلنگري از خواب بيدارشي و خودتو از اون مهلكه نجات يافته ببيني.اون وقت لبخند رضايتي روي لبات بشينه و با آرامش بگي..آخيش...خداروشكر كه همش يه خواب بود.

حسي مثل ترس..عذاب وجدان..پشيموني..تنهايي.و...و....از دست دادن چيزي يا كسي و....و...

چيزايي كه بارها من تو واقعيت تجربشون كردم...و تنها جمله اي كه اون لحظه به زبون آوردم اين بوده:...اي كاش همش يه خواب بود!

تو اين لحظات فقط يه معجزه مي تونه كارساز باشه و بس.






خدا را چه ديدي....

امروز داشتم وبگردي مي كردم كه يه مطلب توي سايتي ذهنمو مشغول كرد؟چرا نميشه عشق اول رو فراموش كرد؟

با خوندن اين نوشته به اين فكر كردم كه اصلا من تا حالا عاشق كسي شدم يا

 نه؟من تو اين چند سال زندگيم از پسراي زيادي خوشم اومده از همسايه و آشنا

 گرفته تا غريبه و ........ولي هيچ وقت عاشقشون نشدم.درست يا غلط با

چندتايي هم ارتباط محدودي داشتم ولي خوب كه بهش فكر مي كنم مي بينم تنها

دليلي كه واسه اين كار داشتم كنجكاوي وهيجانات مربوط به سن و سالم بوده نه

 دوست داشتن واقعي.اما آخرين تجربه ام بدجوري  منو درگير خودش

كرده.رابطه اي كه تقريبا9ماهي ميشه كه قطع شده.تو اين ماجرا تنها كسي كه

 لطمه خورد من بودم.سعي كردم فراموشش كنم اما نشد كه نشد.

چند روز پيش ناخواسته و اتفاقي وقتي داشتم از سر بي حوصلگي با گوشيم

ورميرفتم جلوي شماره اون چند رقم الكي اضافه كردم ودستم رو دكمه تماس

 گذاشتم.به خيال اينكه زنگ نميخوره اما يه دفعه صداي بوق آزاد شوكه ام

 كرد.بدجوري بهم ريختم چون نمي خواستم اينجوري بشه.اون با خودش چه فكري مي كنه؟

اين آخري با بقيه واسم فرق ميكرد هر چي خواستم به خودم دروغ بگم

 نتونستم.با اينكه مطمئنم يه لحظه هم به من فكر نمي كنه.

اميدوارم يه روز نتيجه كاراشو ببينه!مي ترسم اونقدر طول بكشه كه ديگه من نباشم.

 






در برابر خدا

از تـنگـناي محبس تاريكي

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، اي خداي قادر بي هـمتا

 يكدم ز گرد پيكر من بشكاف

بشكاف اين حجاب سياهي را

شايد درون سينه من بيني

اين مايه گناه و تباهي را

 

دل نيست اين دلي كه بمن دادي

در خون طپيده، آه، رهايش كن

يا خالي از هوا وهوس دارش

يا پاي بند مهر و وفايش كن

 تنها تو آگهي و تو مي داني

اسرار آن خطاي نخستين را

تنها تو قادري كه ببخشائي

بر روح من، صفاي نخستين را

 آه، اي خدا چگونه ترا گويم

كز جسم خويش خسته و بيزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گوئي اميد جسم دگر دارم

 از ديدگان روشن من بستان

شوق بسوي غير دويدن را

لطفي كن اي خدا و بياموزش

از برق چشم غير رميدن را

 عشقي بمن بده كه مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

ياري بمن بده كه در او بينم

يك گوشه از صفاي سرشت تو

 يكشب ز لوح خاطر من بزداي

تصوير عشق و نقش فريبش را

خواهم بانتقام جفاكاري

در عشق تازه فتح رقيبش را

 

آه اي خدا كه دست توانايت

بنيان نهاده عالم هستي را

بنماي روي و از دل من بستان

شوق گناه و نفس پرستي را

 راضي مشو كه بنده ناچيزي

عاصي شود بغير تو روي آرد

راضي مشو كه سيل سرشكش را

در پاي جام باده فرو بارد

 از تنگناي محبس تاريكي

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، اي خداي قادر بي همتا






freedom!?

چقدر سخته بخواي خودتو تغيير بدي؟يا شايدم مجبور باشي تغيير كني!






مهتاب شبهای بلندم

خورشید آرزوهام نمی تابه!






جای تو اینجا خالیه

امشب میخوام می، بزنم

شمعهای عمرمو ببین دستای باد فوت میکنن
این شعله بی رمقو اونا دارن دود می کنن

امشب فراموشم نکن می خوام بدادم برسی...
حضور تو یه معجزه ست برای میلاد تنم
نذار یه آرزو باشه یه روز به گورم ببرم
حیف یه عمری که گذشت.آخه تولد منه!!!






هنوز نفسهام میاد و میره.........

خودکشی...کاری که من هیچ وقت جرات انجام دادنشو ندارم اماهروقت ازدست زندگی ازخودم ازهمه چی خسته میشم به خودم میگم ای کاش منم جرات داشتم خودکشی کنم..وقتی حجم انبوه غصه ها وجودمو پرمیکنه ومن خودمو تو حصاری ازکمبودها وناتوانیها محاصره شده می بینم وقتی سلاح گرمی جز اشک ندارم وقتی هیچی اونقدر خوشحالم نمیکنه که بخوام بخاطرش زندگی کنم...به چیزی فکر نمیکنم جزخودکشی...کاری که من هیچ وقت جرات انجام دادنشو ندارم !و ای کاش بتونم جراتشو پیدا کنم تا دوباره از نو متولد بشم






تو گمون كردي بري خاطره هات هم مي ميره

غریــــبه بود... آشـــــــنا شد... عـــــادت شد... عــــــــشق شد... هســـــــتی شد... روزگـــــــار شد... خســـــــــته شد.... بی وفـــــــــا شد... دور شـــــــــــد.... بیـــــــــگانه شد.... فراموش نـــــــــــشد

 






نقطه چین

ردپای اشکهایم  را بگیر تابدانی خانه این دل کجاست!!






ازاین به بعد توزندگیم همه چی پ×ر

حالاتقریبا به این باور رسیدم که تقدیرو نمیشه عوض کرد.دیگه هیچی برام مهم نیست...

 






گزارش تخلف
بعدی